تبليغاتX
دانشجویان آزادیخواه ملی - کلی بافی بد است! (پاسخی به آقای دکتر غنی نژاد) تیرداد بنکدار
وبلاگ گروهی دانشجویان آزادیخواه ملی

 

آقای "دکتر موسی غنی نژاد" مصاحبه ای داشته اند با سایت ادوار نیوز که در سایت مجله توقیف شده "شهروند امروز" نیز درج گردیده است. عنوان مصاحبه ایشان "انسانگرایی مهمتر از ملی گرایی" می باشد که از همین عنوان پیدا است که ایشان و مصاحبه گران، در تلاشند که این دو مقوله را در تقابل با یکدیگر قرار بدهند. گفته های آقای دکتر غنی نژاد - دست کم در این مصاحبه- چیزی نیست جز مشتی سخنان کلی و غیر مستند و در یک کلام "شعار". در این نوشته مختصر ابتدا تناقضات و نا راستی های گفته های دکتر غنی نژاد را بررسی و سپس به دلیل طرح چنین دعاویی از سوی ایشان و بهره برداران این موضع آقای غنی نژاد خواهم پرداخت.

متن مصاحبه دکتر موسی غنی نژاد را در اینجا بخوانید.

 

نکته ای که بیش از هرچیز در گفته های آقای دکتر غنی نژاد، شگفتی من را در پی داشت، این بود که "نطریه پرداز لیبرالیسم ایرانی"، تعریفی "مارکسیستی" از پیدایش ملتها ارائه می دهد! ایشان با فروکاستن تمامی مولفه های فرهنگی عینی و ذهنی موثر در پیدایش ملتها به زیربنای مارکسیستی "اقتصاد"، نشان می دهند که دست کم در این مورد هنوز بر برخی باورهای مارکسیستی پیشینشان وفادارند. بی شک ایشان به عنوان یک اقتصاددان لیبرال با آرای "ماکس وبر" درباره عوامل و مولفه های پیدایش ملتها آشنا هستند و نیازی نیست که من آنها را در اینجا بازگو کنم. اما همانطور که ایشان به یقین مطلع هستند، ماکس وبر ملت را "اجتماعی از احساسات که خود را به شکلی مناسب در دولتی از آن خود متجلی می کنند"، می داند.(اسمیت، آنتونی و هاچینسون، جان، ملی گرایی، ترجمه مصطفی یونسی و علی مرشدی زاد، تهران، پژوهشکده مطالعات راهبردی ، چاپ اول، 1386، ص 52.) اهمیت دیدگاه وبر، همانا در خارج کردن مولفه اساسی "فرهنگ"، از حوزه روبناها می باشد و این تمایز ارزشمند دیدگاه وبر از مارکسیستها، ارزش تحلیلی بیشتری به رویکرد وبری جهت تحلیل چگونگی پیدایش ملتها می دهد. انتظار می رفت که "نظریه پرداز لیبرالیسم ایرانی"، از این رویکرد دقیق و جهانشمول بهره ببرند، نه رویکرد نخ نما شده و تقلیل گرا و به شدت "اروپا محور" مارکسیستی.

آقای غنی نژاد پس از آنکه پیدایش ملتها را همانند مارکسیستها ناشی از تمایل بورژوازی به ایجاد بازار مصرفهای مشخص در قلمرو جغرافیایی معین به شمار می آورند، تولد ملت ایران را متعلق به عصر مشروطه یا رضا خان می دانند. اما این تنقاض را برای من خواننده برطرف نمی فرمایند که چگونه می شود که زایش ملت ایران اینبار پیش از پیدایش "بورژوازی" رخ داده است؟! قطعن ایشان تصدیق می فرمایند که بورژوازی به مثابه یک طبقه ( و نه یک قشر) در یک روند پنج دهه ای از زمان به قدرت رسیدن رضا شاه پهلوی تا آغاز دهه ۱۳۴۰ خورشیدی در جامعه ایران پدیدار شد و در این زمان نیز در پی اصلاحات ارضی و برخی رفرمهای ساختاری، شیوه تولید بورژوایی، صورتبندی نوین اجتماعی-اقتصادی جامعه ایران تا انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷ خورشیدی گردید. حال چگونه است که در ایران یک قشر کوچک اجتماعی که هنوز مرحله جنینی خود را پشت سر نگذاشته است، می تواند اقدام به "ملت سازی" کند؟! امیدوارم که پاسخ این معمای پیچیده را آقای غنی نژاد دست کم جهت آگاه شدن من و دیگر مخاطبانشان ارائه فرمایند. گذشته از این  همانگونه که "احمد اشرف" معتقد است، اگرچه هویت ملی پدیده ای مدرن و در ایران نیز از دوران مشروطه و به ویژه عصر پهلوی اول شکل گرفته، اما هویت ایرانی که در بر دارنده "تصور ایرانی بودن" می باشد، پدیداری کهن می باشد که از دوره ساسانیان در ایران شکل گرفته است. ( اشرف، احمد، بحران هویت ملی و قومی در ایران، در: احمدی، حمید، "ایران، هویت، ملیت، قومیت"، تهران، موسسه تحقیقات و توسعه علوم انسانی، چاپ اول، زمستان 1383، صص 157-145.) اگر آقای غنی نژاد زمانی را به مطالعه متون کلاسیک پارسی و به ویژه شاهنامه فردوسی اختصاص دهند، بی تردید به چنین نتیجه ای خواهند رسید. دقیقن این دلیلی است که ملی گرایی ایرانی را نمی توان بر خلاف میل آقای دکتر تنها بر اساس مختصات مدرن آن تعریف نمود و از پایه های فرهنگی کهن آن غافل شد. این که ایرانیان بر پشتوانه هویتی و فرهنگی خود آگاه باشند ( و البته دچار خودشیفتگی بی دلیل هم نشوند) هیچ تضاد و تعارضی با  "مدرن بودن" ایرانیان ندارد.

 دکتر غنی نژاد، علاقه ملی گرایان ایرانی به پشتوانه تاریخی و هویتی خود را بدون ارائه هیچ رابطه منطقی ( اشاره غیر مستند به یک مصاحبه مطبوعاتی نه چندان مهم دکتر مصدق نمی تواند یک رابطه علی دقیق باشد)، منتهی به آنچه "اجنبی ستیزی" عنوان داشته اند، می کنند. اما همانطور که گفته شد برای این ادعا هیچ مستند محکمی ارائه نمی کنند. غنی نژاد آنگاه به تاریخ نقب زده و دعاوی غیر مستند دیگری را ارائه می کند. ایشان مدعی می شود که در جریان آنچه شونیسم عصر رضاشاه نامیده اند، ایرانیان برتر از سایر ملتها در نظر گرفته شده اند! اما آقای دکتر اشاره نمی کنند که دقیقن کی و توسط چه کسی که از حکومتگران و یا نهادهای سیاسی-اجتماعی این ادعا مطرح شده است؟

"نظریه پرداز لیبرالیسم ایرانی" سپس تلاش می کند که جمله کسانی را که به نقش تاثیرگذار عامل بیرونی در تحولات ایران باور دارند، بیمار و دیوانه قلمداد کند. اما شاید این بر بسیاری روشن باشد که همانقدر "دایی جان ناپلونهایی" که همه چیز را ناشی از دخالت بیگانگان می دانند، در اوهام به سر می برند، که آنهایی هم که یکسره با وجود بسیاری از اسناد و شواهد منکر وجود و تاثیرگذاری چنین دخالتهایی هستند، اگر مرض و غرضی هم نداشته باشند، دست کم در عالم هپروت هستند.

آقای دکتر غنی نژاد سپس به روال اخیرشان، گریبان "شادروان دکتر محمد مصدق" را گرفته و به ایشان به دلیل ملی کردن صنعت نفت می تازد. در این جا باید که این نکته را خاطرنشان کنم که به گواه آنانی که من را می شناسند، در این چند سال اخیر یکی از منتقدان سیاستها و عملکرد کابینه دکتر مصدق بوده ام. منتهای مراتب انتقاد من به ایشان متوجه عملکرد دکتر مصدق از ۳۰ تیر ماه ۱۳۳۱ به بعد است. من هیچ گاه با اصل ملی شدن صنعت نفت مخالف نبوده و نیستم. البته بیشتر کسانی هم که در پی واقعه ۲۸ امرداد ۱۳۳۲ و یا قبل از آن در مقابل دکتر مصدق قرار گرفتند، نیز همین گونه بودند. البته سخنان دلسوزانه و هوشیارانه "شادروان تیمسار سپهبد علی رزم آرا" که در مخالفت با ملی شدن صنایع نفت گفت "ما هنوز آفتابه و لولهنگ هم نمی توانیم بسازیم، چگونه می خواهیم که صنعت نفت را اداره کنیم؟" را هم بسیار عمیق و وارد می دانم. این را نیز می پذیرم که ملی شدن صنعت نفت بدون داشتن توانایی و نیروی انسانی بومی ماهر در زمینه های استخراج، پالایش و توزیع، در نهایت تحقق یافتنی نبود و می بایستی که "کنسرسیومی" تشکیل شود و طی آن "دانشکده نفت آبادان" تاسیس شود تا بتوانیم در سال ۱۹۷۳، پس از تربیت نیروی انسانی ماهر و کسب توانایی در زمینه های مورد اشاره، صنایع نفت را ملی کنیم. این را هم می پذیرم که سرسختی زنده یاد دکتر مصدق که مشخص نیست که در پی واهمه از حزب توده بود یا دلبستگی به ذهنیات توده های مردم، به دلیل در نظر نگرفتن نیاز مبرم کشوری در حال توسعه به تامین درآمد ارزی از یکسو و نیاز تعطیل ناپذیر بازار جهانی به نفت ایران از سوی دیگر، کشور را در یک انسداد درونی و انزوای بیرونی گرفتار نمود. اما نمی توانم راهکار پیشنهادی دکتر غنی نژاد را مبنی بر خصوصی سازی صنایع نفت ایران را درک کنم. گذشته از آنکه اعتقادی به خصوصی سازی منابع ملی ندارم، طرح این مسئله را در هنگامه جنبش ملی شدن صنعت نفت ایران، بی مورد می دانم.زیرا سخن از سالهای دهه ۱۹۵۰ میلادی است. یعنی زمانی که حتا در کشورهای غربی، نظام اقتصادی کینزی (دولت رفاه) حاکم است و نظریه پردازان توسعه "مکتب کلاسیک نوسازی"، دولتهای کشورهای در حال توسعه را به اتخاذ سیاستهای انقباضی در راستای مدیریت فرآیند توسعه تشویق می کنند، دکتر مصدق یا هر نخست وزیر و سیاستگذار دیگری، بر اساس کدام مدل توسعه باید در خصوصی سازی صنایع نفتی چند دهه ای از سایر نقاط جهان پیشی می گرفتند؟! مگر شرکت نفت انگلیس و ایران بنگاهی خصوصی بوده است که بخواهیم خلع ید از آن را به دولتی سازی تعبیر کنیم؟

آقای دکتر غنی نژاد سپس به شکل نادرستی "انسان گرایی" و "ملی گرایی" را در تقابل با یکدیگر قرار می دهد. ایشان این بار نیز با اکتفا کردن به چند واژه کلی و شعار گونه تلاش در القای این تضاد ـ که به هر دلیل در ذهن ایشان شکل گرفته ـ به خواننده دارد. غنی نژاد می گوید:((من معتقدم كه مهم‌تر از ملی‌گرایی، انسان‌گرایی است و نباید انسانیت را فدای ملی‌گرایی كرد. حقوق فردی انسان‌ها مهم‌تر از شعارهای كلی ناسیونالیسم است و به نام ملی‌گرایی نباید ایرانی‌ها را آزار و خفت دهیم.)) اما ایشان باز هم از آوردن مصداق برای دعاویشان خودداری می کنند و مشخص نمی کنند که دقیقن کی و کجا و چه کسی در ایران "انسان گرایی" را فدای "ملی گرایی" نموده است و بازهم کی و کجا و چه کسی در ایران به نام ملی گرایی، ایرانی ها را آزار و خفت داده است! بدیهیست که تا زمانی که آقای غنی نژاد نتواند مصداقهایی را در اثبات این دعاویش ارائه دهد، تنها گوینده سخنهای کلی و شعار گونه و در عین حال بی محتوایی است که فاقد بازتاب عینی و ارزش تحلیلی می باشد.

آقای دکتر غنی نژاد آنگاه تلاش می دارد که با ناسیونال سوسیالیست (نازی) جلوه دادن ملی گرایان ایرانی، چهره ای هراسناک از این طیف ایجاد کند.از آنجایی که به گفته آرنت نازیسم آلمانی پدیده ای خاص و متعلق به شرایط زمانی و مکانی مشخص است، شبیه ساز آقای غنی نژاد بی معنی و مغرضانه است. اگر اشاره ایشان به اتخاذ برخی سیاستهای رفاهی دولت محورانه توسط ناسیونالیستهای ایرانی است و می خواهند به این ترتیب آن را با نوعی دغل کاری به نازیسم تشبیه کنند، بهتر است که با یادآوری شرایط آن روزگار، اعتقاد خودشان به مارکسیسم و اقتصاد سیاسی چپ را در آن زمان نیز به یاد آورند.

آقای غنی نژاد در پایان نیز طی کشفی بزرگ، حملات آمریکا به عراق و روسیه به گرجستان را نیز پیامد ملی گرایی عنوان می کنند تا به این شکل در ترسیم چهره ای خوفناک از ملی گرایی، نهایت کوشش و اهتمام خود را کرده باشند. اما ایشان به سهو یا به عمد دعاوی ایالات متحده در زمینه مبارزه با تروریسم و ترویج ارزشهای دموکراتیک در خاورمیانه را که همواره از سوی این کشور به عنوان عامل اصلی حمله به عراق جلوه داده شد و منافع کارتلهای بزرگ نفتی از این جنگ را نادیده گرفته و یقه ملی گرایی را می چسبند. همچنین برای روسیه نیز تحریکاتی که از سوی حکومت غربگرای گرجستان بر علیه منافع این کشور در منطقه قفقاز شد را مد نظر قرار نمی دهند. این گزاره ها را غنی نژاد در اثبات این ادعا که "در جهان امروز تنها شاهد جنبه های منفی ملی گرایی هستیم" ارائه می فرمایند. اما آقای غنی نژاد اشاره نمی کنند که بر فرض صحت ادعایشان و دقیق بودن این دو مصداق، تکلیف "الزام دولتها به پاسداری از منافع ملی کشورشان" چه می شود؟ آیا در دهکده جهانی مورد علاقه ایشان ناسیونالیسم حتا در وجه فرهنگی نیز حق عرض اندام ندارد که مبادا خدای ناکرده الگوهای مصرفی بر خلاف میل ابر سرمایه داران جهانی باقی بماند؟!

اما دست آقای غنی نژاد در آنجایی که می گوید:((بعد از انقلاب ملی‌گرایی و حتی سوسیالیسم و چپ گرایی در كشور ما رنگ باخت اما به اعتقاد من این خارج شدن از صحنه ظاهری است. كسانی كه با آنها مبارزه كردند اكنون خودشان گرفتار این ایدئولوژی‌ها هستند.اینكه مشكل ما پیچیده شده دلیل این است.)) رو می شود. پیداست که ایشان و شرکای سیاسی اشان در "راست شبه توسعه گرای حکومتی" از هم اکنون خود را درگیر یک مبارزه با ملی گرایان می بینند. اگر ایشان ملی گرایان را مانعی در جهت تثبیت "نقش" ایران در نظام جهانی می بیند، شرکایشان نیز انگیزه های پر شماری در تقابل با ملی گرایان سکولار ایرانی دارند. بی جهت نیست که هوراکش آقای غنی نژاد، محمد قوچانی می شود. اما به گمانم نظریه پرداز لیبرالیسم ایرانی، ره به نشانی نادرستی برده است... 

نوشته شده توسط دانشجویان آزادیخواه ملی در ساعت 10:25 | لینک  |